loading...

آیاسار

ترکیبی از نام و نام خانوادگی ام البته با حذف حرف آخر هر یک از این دو.

بازدید : 11
سه شنبه 20 اسفند 1403 زمان : 3:41
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آیاسار

صدای غیر طبیعی گوسفندان از آغل بلند شد. حتما ترسی به جان‌شان افتاده است.

«شاید حیوونی بهشون حمله کرده».

ریفال تا این جمله را گفت، به خودم آمدم و خوابی که تمام تلاشش را به کار بسته بود تا مرا به رختش برگرداند، مثل فنر پرید. من هم از جا پریدم.

با سرعت به سمت آغل دویدیم. چند ضربه از پشت به در آغل خورد، ضربه‌هایی با فاصله زمانی کم و مداوم. اما رفته رفته ضرب‌آهنگ صداها کند شد، کندتر و کندتر. صدای سُم بود، مطمئنم. من و ریفال نگاهی به انداختیم. لرزش بدنش را دیدم. ریفال روی لباس خوابش، شال گرم بنفشش را کشیده بود که سرما اذیتش نکند. لرزش بدنش قطعا به دلیل سرما نبود. نگاهش را به نگاهم قفل کرده بود، او هم ترس را در چشمانم خواند. تنها لباس خواب تنم بود، اما نه سرما و نه ترس، هیچ‌کدام لرزه به جانم نینداختند. ترس تنها و تنها در چشمانم موج می‌زد. دور و اطرافم را نگاهی انداختم، به دنبال چوب، چماق یا آهنی گشتم. نبود، هیچ چیز دم دستم نبود. از زمین سنگی برداشتم و محکم به در آغل کوبیدم. چیزی درون آغل جهید. صدای گوسفندان ضعیف تر شد.

«اریک کجاست؟» ریفال این سوال را پرسید. سگ‌مان را می‌گفت. نگاهی به آغل انداختم. گوشه‌ای از آغل جای او بود.

«چرا صدای اریک نمیاد؟» سوالی که خودم از خودم پرسیدم.

احساس کردم آرامشی در آغل جان می‌گیرد. صدای بی رمق گوسفندان هنوز می‌آمد. قفل در را باز کردم. در باز نمی‌شد. چیزی پشت در افتاده بود. نرم بودنش را از رفت و آمد در احساس می‌کردم. فشار بیشتری به در وارد کردم. در باز شد. آغل تاریک بود. بوی خون دماغم را پر کرد. چراغ کوچک وسط آغل را روشن کردم. زیر پایم شکم گوسفندی پاره شده بود، اما هنوز شکمش نبض داشت. نگاه گوسفند به بالا خیره شده بود. اریک وسط آغل، زیر چراغ با گلویی پاره خیره به در مانده بود. پنج گوسفند با پشم‌هایی خونین گوشه سمت راست آغل، جایی که اریک استراحت می‌کرد، لرزان در هم فرو رفته بودند. لاشه گوسفندی که گلویش دریده شده، دم سوراخ دیوارافتاده و خون گلویش از سوراخ راهی به بیرون پیدا کرده بود.

.....

از سوراخ سنگر به بیرون نگاه انداختم. شب کاملا روشن شده بود. نورهای ریز و درشتی که زیر نور منور از همه طرف می‌آمدند. نمی‌دانستیم چه خبر است. با صدای تیرهایی که از فاصله نزدیک شلیک می‌شدند، جمع‌مان متفرق شد و هر کدام به سمتی دویدیم. مثل کسی که پتکی به سرش فرود آمده باشد، گیج و منگ بودیم. نگاهی به بیرون انداختم، از سوراخ سنگر. شب روشن شده بود.

«به ما حمله شده، به ما حمله شده»

صدای فرمانده کَنان از پشت بیسیم بود که فریاد می‌زد.

بیسیم را دستم گرفتم که گزارشی به فرمانده بدهم، اما در یک آن سنگر روی سرمان آوار شد.

.....

ریفان لباسم را گرفته بود و می‌کشید: «راکان! راکان!»

نگاهی به ریفان انداختم: «بله»

- «کجایی؟ به چی فکر می‌کنی؟»

به جای پایی که با رد خون روی زمین باقی مانده بود، اشاره کردم: « فک کنم پلنگه»

لرزش تن ریفان بیشتر شد.

- «نترس عزیزم، سوراخ دیواررو الان می‌گیرم، فردا صبح زود به بقیه‌ی اهالی اطلاع می‌دیم که بیفتیم دنبالش، بگیریمش. این پلنگ الان سراغ آغل ما اومده، فردا سراغ بقیه‌ی آغلا».

ـ «صدبار بهت گفتم که این سوراخو بگیر، صد بااااار. هر بار گفتی بابا از این سوراخ کوچولو راکن هم رد نمیشه، چه برسه به گرگ و پلنگ».

ـ «آخه گرگ و پلنگ رو چه به این دهکده‌ی خراب شده؟! اونا همیشه تو کوه‌های اطرافن، پایین نمیومدن».

ـ «کوتاهی از توئه، دنبال بهونه نبااااااش. تو فک می‌کنی خوابیدی، گرگ و پلنگ می‌خوابه؟! احمق نباش راکان».

ـ «برو بخواب ریفان. من این سوراخ رو با یه چی ببندم، میام».

ـ «واقعا انتظار داری تنها برم تو خونه؟!!!»

ـ « اینقدر داد نزززن. باشه صبر کن این سوراخ لعنتی دیوارو بگیرم، بعد با هم بریم».

راه افتادم سمت انباری که چوب و چکش و میخ بردارم. ریفان دنبالم راه افتاد. نگاهی به او کردم. دست‌هایش را بالا آورد: «چیه؟ انتظار نداری که اینجا تنها بمونم؟»

چنین انتظاری نداشتم، فقط این سوال که «ریفان کی وقت کرد شال گرمش رو از رو چوب لباسی ورداره؟!» مدام در ذهنم می‌چرخید. با این حالی که دارد، اگر از او سوال می‌کردم، قطعا کفری می‌شد!!

حالا که گرمای ترس و دلهره و هیجان از تب و تاب افتاد، سوز سرد سرما را روی تنم حس می‌کنم و بدنم می‌لرزد. به ریفان بگویم کاپشنم را از خانه بیاور؟! نه پیشنهاد خوبی نیست، قطعا نمی‌پذیرد. جعبه ابزار را از گوشه‌ی انبار برمی‌دارم. به دنبال تخته چوبی می‌گردم. چوب نازکی پیدا می‌کنم. ریفان می‌گوید: «این چوب در برابر ضربه دست منم مقاومت نمی‌کنه، چه برسه به پنجه پلنگ». نگاهی به دور و اطراف می‌اندازم. نگاهی به او می‌کنم. از نگاهم متوجه می‌شود که چوبی جز همان که پیدا کردم، آن دور و اطراف نیست. علاوه بر این متوجه می‌شود عصبانیتش به حدی رسیده است که سکوت می‌کنم تا بگو مگو نکنیم.

به سمت انبار می‌رویم. لاشه‌ی گوسفندی که جلوی سوراخ باقی مانده بود را کنار می‌زنم. سوراخ دیواررا با چوب می‌گیرم. احساس می‌کنم ریفان می‌خواهد بگوید که میخ بیشتری استفاده کن. اما نمی‌گوید. می‌داند که سکوت می‌کنم. عصبانیتم این شکلی است؛ سکوت. لاشه‌ی گوسفند را از پا می‌گیرم و کشان کشان می‌برم بیرون انبار. به فاصله بیست-سی متر از خانه، رهایش می‌کنم. ریفان پشت سرم می‌گوید: «چرا ولش کردی؟» بر می‌گردم که بروم سمت خانه. نگاهی به او می‌اندازم. متوجه می‌شوم که دیگر عصبانی نیست. می‌گویم: «برای اینکه پلنگ با پنجه تخته چوبو نشکنه».

بر می‌گردیم سمت انبار. لاشه گوسفند دوم را در گودالی دفن می‌کنم و به سمت خانه می‌رویم که بخوابیم.

.....

ـ «سلام رفیق! صبح به خیر، دیر اومدی؟!»

نایِل سر تخت همیشگی قهوه‌خانه، منتظرم بود. قرارِ هر روز صبح‌مان، که به گفتگو می‌گذشت. بیشتر وقت‌ها گفتگویمان به گذشته و خاطرات ختم می‌شد.

قهوه خانه در واقع اتاقکی بلوکی و مربعی شکل بود. سایبان حصیری جلوی در ورودی که محوطه باز را می‌پوشاند را چهار تخته چوب نگه داشتند. زیر این سایبان دو تخت کوچک سه نفره چوبی که با فرش‌های قرمز رنگ و رو رفته و سیاهی پوشانده شده بودند، رو به روی هم قرار داشتند. از فرش‌ها تنها قرمزی‌شان را می‌توان تشخیص داد. سند نانوشته‌ای وجود داشت که هر روز صبح، ساعت ۸ تا ۹:۳۰ این تخت به نام نایل و راکان رزرو است!

اما امروز من ساعت ۹:۱۰ رسیدم قهوه‌خانه. به قهوه‌چی و دو پیرمردی که روی تخت رو به رویی نشسته بودند، سلامی‌کردم و کنار نایل نشستم. نمی‌دانم چندمین چایی‌اش را خورده بود. با این حال وقتی قهوه‌چی دو استکان چایی آورد، نه نگفت.

- «دیشب از دور دیدم که چراغ خونه‌تون تا دیر وقت روشن بود، خبری شده؟»

ـ «چراغ تا دیر وقت روشن نبود، دیر وقت پلنگ زده بود به آغل، وقتی که ما خواب بودیم».

تمام نگاه‌ها به سمت من چرخید؛ پیرمردها، قهوه‌چی و نایل.

ـ «جدی می‌گی؟ تلفاتم دادی؟»

ـ «دوتا گوسفند»

یکی از پیرمردها گفت: «خیلی وقته که پلنگ به این روستا نیومده، مگه نه آسِر؟!»

آسر پیرمرد کشاورز سبزه‌ای که پوست صورتش زیر نور خورشید سوخته بود، با آن چشم‌های میشی وابروان کشیده به هم پیوسته و ریش نامرتب کوتاه سفیدش، با اشاره به گونه‌ی راستش که گوشتش را انگار بریده بوده‌اند، گفت: «هوم! از وقتی که با پنجه برید و پروندش».

دوستش با اشاره به بیخ گلویش گفت: «تو هم اونو پروندی»

آسر هومی‌گفت و ساکت شد.

دوستش نگاهی به ما کرد و گفت: «حرف‌ِ ۳۰-۴۰ سال پیشه. اون موقع آخرین باری بود که پلنگ اومده بود روستا. چند شب از دستش عاصی شده بودیم. یه شب کمین کردیم براش».

اشاره به آسر کرد: «اون دخلشو درآورد. از اون به بعد تا دیشب، هیچ پلنگی نیومده روستا».

آسر گفت: «خواب بودیم، خوردیم. بیدار ماندیم، زدیم».

نایل نگاهی به ساعتش انداخت. رو به من گفت: «اون شب، تو سنگرتون، شما هم خواب بودید، ما هم خواب بودیم، خوردیم. البته تو رو خدا به خونواده‌ات بخشید. وقتی رسیدم بالا سرت، خون فرق شکافته‌ات، تمام بدنتو پوشونده بود. فک می‌کردم مثل بقیه‌ی هم‌سنگریات مردی، اما نه نمرده بودی، نفس می‌کشیدی. سخت، اما نفس می‌کشیدی. آوردمت بیرون از زیر آوار».

بلند شد: «باید به اهالی روستا خبر بدیم».

نگاهی به آسر کرد: «من که از گذشته هر شب دیر می‌خوابم و زود بیدار میشم، اما این چند شب همه باید بیدار بمونیم که نخوریم».

آسر گفت: «که بزنیم».

بازدید : 14
دوشنبه 12 اسفند 1403 زمان : 3:41
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آیاسار

«همه‌شان را لت و پار کردیم. بزن قدشششش».

خوکچه در حالی‌ که دهانش گوش تا گوش باز بود و لبخند غرورآمیز مسخره و اعصاب خورد کنی بر لبش نشسته بود، سینه سپر، اسلحه روی شانه این جمله را گفت و دست راستش را مشت کرده بالا آورد.

می‌دانی! حس خیلی خوبی دارد که عملیاتی که به تو سپرده‌اند را به صورت کامل و به درستی اجرا کنی. برایم فرقی نمی‌کند که به چه شکلی کارم را درست انجام بدهم، تنها چیزی که اهمیت دارد این است که کار به درستی انجام شود. بعد از انجام کار هم، پیش و بیش از آن‌که حس غرور بیش از حد سراسر وجودم را بگیرد و همراه نفس‌هایم از دماغ باد کرده‌ام بیرون بزند و تک تک کلماتم را با لبخند مسخره‌ای با صلابت ادا کنم، همان حس و حالی که خوکچه الان و هر بار بعد از اتمام کار دارد، دوست دارم هر چه زودتر برگردم خانه، روی مبل جلوی تلویزیون ولو شوم، نوشیدنی سرد با تکیه‌های یخ بخورم و کم کم خوابم ببرد. شب حوالی ساعت ۹ بیدار شوم، بروم فست فودی رو به روی خانه بنشینم و پیتزا بخورم.

با اینکه از حس و حال و رفتار خوکچه خوشم نمی‌آید، با این حال دوست صمیمی‌من در یگان است. دست رد به سینه‌اش نمی‌زنم و مشتم را در حالی که لبخند می‌زنم بالا می‌آورم و به مشت او می‌زنم.

از بالای تپه نگاهی به دور و اطراف می‌اندازم. تنها ردی که از این شهر مانده است است، خیابان‌هایی است که آوار ساختمان‌ها را روی دوش‌شان تحمل می‌کنند. هیچ چیزی جز آوار وجود ندارد. از جنبندگان زیر زمین خبر ندارم، اما روی زمین هیچ جنبنده‌ای نیست، هیچِ هیچ. آخرین خانه‌ای که خراب کردیم، همین خانه‌ی سر نبش خیابان است. در حال گشت‌زنی در میان ویرانه‌ها بودیم که خوکچه به دلیل ترس زیادی که همیشه در گشت زنی دارد، چشم‌هایش مدام این طرف و آن طرف را می‌پایید که دید دو نفری وارد آن خانه شدند. خانه که البته نبود، خرابه‌ای که دیوارهایش بر پا بود. خوکچه تا آن دو را دید، به خود لرزید و شروع کرد به داد و فریاد: اونجاااااا، دو نفر رفتن تو اون خونه، زود باش بیسیم بزن، زود باااااااش. هر وقت می‌ترسید اعصاب همه‌ی ما را به هم می‌ریخت و تمرکزمان را از بین می‌برد. برای همین ترسش است که خوکچه صدایش می‌کنیم. بلا فاصله بیسیم زدم و گزارش دادم. همزمان نفربرمان همان لحظه که خوکچه داد و فریاد راه انداخته بود، ایستاد. بعد از اینکه بیسیم زدم، پشت تپه عقب نشستیم و منتظر پهپادها شدیم. دو پهپاد آمدند: یکی برای شناسایی و دیگری بمب افکن. بعد از ده دقیقه صدایی از بیسیم بلند شد: دو نفر تو اتاق سمت راست طبقه‌ی بالان. گزارش تایید میشه، خونه رو هدف قرار بدید.

بلا فاصله صدای انفجاری بلند شد و گرد و خاک به هوا رفت. مجدد پهپاد شناسایی بالای خرابه رفت. صدایی از بیسیم بلند شد: دشمن نابود شد، تمام. خوکچه تا صدا را شنید با خنده‌ای قهقهه آمیز، دیوانه‌وار شروع کرد به دست زدن و به چهره‌ی تک تک ما نگاه کردن. از خوشحالی بچه‌گانه‌ی او و موفقیت‌مان، همه‌مان لبخند زدیم.

با خوکچه و بقیه‌ی هم‌رزمان از تپه پایین آمدیم. فرمانده دستور اتمام عملیات را صادر کرد. و این یعنی همه‌ی ما می‌توانستیم برگردیم خانه. بدون اینکه نگاهی به پشت سرم بیندازیم که ببینم چه خبر است، سوار نفربر شدم. دلیلی برای نگاه کردن به پشت سر نبود؛ هیچ‌چیزی آنجا وجود نداشت، هیچِ هیچ. از شهر خرابه‌ای بیشتر باقی نمانده است و تمام مردم آن یا آواره شده بودند و یا کشته. هیچ‌کس آنجا باقی نمانده بود. هیچ‌چیز آنجا نبود.

رسیدم خانه. تلویزیون را روشن کردم. نوشیدنی خنک با تکه‌های یخ آوردم. روی مبل ولو شدم. تلویزیون نگاه می‌کردم که خوابم برد؛ از خانه‌ی سر نبش دو نفر از زیر آوار بیرون آمدند. بعد از آن دو، از تک تک خانه‌ها افرادی مسلح به همان قد و قامت دو نفر از زیر آوار بیرون آمدن. همه‌ سراسر لباس سیاه به تن داشتند و کلاهی سیاه به سر. خاک سر تا پایشان را پوشانده بود. از چشم‌های تک تک‌شان شراره‌ی آتش بیرون زده بود. یک راست آمدند سمت تپه‌ای که پشت آن پناه گرفته بودیم. خوکچه تا آنها را دید خنده‌اش خشکید و شروع کرد به لرزیدن. همه‌مان مات و مبهوت نگاهشان می‌کردیم. صدایی شنیدم: «آن‌چه از کشتار برهد، دیرتر پاید و بیشتر زاید». اسلحه‌های‌شان بالا آمد و تنها چیزی که دیدم آتش گلوله‌هایی بود که ما را نشانه گرفته بودند.

بازدید : 14
پنجشنبه 24 بهمن 1403 زمان : 4:06
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آیاسار

هیچ‌ چیزی به ذهنم خطور نمی‌کند. انگار که قفل کرده باشم. دریغ از یک فکر ساده. هیچِ هیچ. این حس و حال قبل‌تر‌ها گاه گاهی به من دست می‌داد، اما این روزها مدام تکرار می‌شود. کافی است چند لحظه‌ای خودم را مشغول هیچ کاری نکنم. در واقع هیچ کاری نباشد که انجام بدهم. مثل لحظه‌هایی که در اداره همه‌ی کارهایی که باید تمام کنم را به سر انجام رساندم و مراجعه کننده‌ای ندارم و صدای تلفن به تماسی بلند نشود. در این لحظه، شاید اگر کس دیگری جای من باشد، ابتکار عمل به خرج می‌دهد و اتفاقات آینده‌ی دور و نزدیک را پیش‌بینی کرده، و چاره اندیشی می‌کند و تمهیدات لازم را فراهم. اگر هم چشمه‌ی ابتکارش به واسطه‌ی عدم شناخت درست از شرایط محیط و ظرفیت‌های درونی‌اش خشک شده باشد، برای خود کاری دست و پا می‌کند؛ فیلمی‌می‌بیند، صفحات اجتماعی را بالا پایین می‌کند، به اتاق همکارِ بیکارِ دیگری رفته، با او به گپ و گفت می‌نشیند. هر کارِ ممکنِ دیگری متصور است، اما من در این لحظه توانایی انجامِ درستِ این کارِ ممکنِ متصوَر را هم ندارم.

به تقلید از جمعِ همکارانِ بیکار، سریال پنج فصلی را بارگیری می‌کنم و شروع می‌کنم به تماشا. فکرش را هم نمی‌کنید که برای دیدن پنج فصل با سرعت دو برابر پخش چه زجری باید کشید که تمام شود! گاهی به خودم می‌گویم: «مگه مجبوری؟! کی بهت گفته که حتما هشتاد قسمتِ پنج فصلِ سریالی رو طی سه روز ببینی؟ به نظرت این حس و حال، حس و حالِ یه آدم متعادله؟ اصلا می‌دونی تعادل یعنی چی که این همه با خودت کلنجار می‌ری که وقت خودتو اینطوری تلف کنی؟»

وقتی به رفتارم دقت می‌کنم، می‌بینم که تقلیدم از جمعِ همکارانِ بیکار هم، تقلید دقیق و درستی نیست، چرا که هیچ‌کدام‌شان سریال هشتاد قسمتی را با سرعت دو برابر پخش، طی سه روز به تماشا نمی‌نشینند.

از فیلم که بگذریم، گاهی سراغ بازی موبایلی می‌روم. اما انتخاب بازی اولین مشکلی است که با آن مواجهم؛ استراتژی، اکشن، تفننی، رانندگی، شبیه‌سازی، فکری، کلمات و دانستنی‌ها، ماجراجویی، ورزشی و کودک. شاید عجیب و غریب باشد اگر مردی با ریش و سبیل و تک موهای سفیدِ سر، به دسته‌ی بازی‌های کودکانه سرک بکشد و بازی‌های این دسته را بالا و پایین کند. برای من اما حیرت انگیز نیست، وقتی تلاشم این است که مراحل بازی را به راحتی بگذرانم و به پایان برسانم، چرا که هر بازی را که شروع کردم، مثل دیدنِ سریال، مراحلش را یک به یک، پشت سر می‌گذارم تا مرحله‌ای که بعد از چند بار تلاش نتوانم تمام کنم، که در این صورت بازی را پاک می‌کنم!!!

بعد از بازی سراغ غزلیات و اشعار می‌روم. به هیچ‌وجه نمی‌توانم با اشعار شاعران قدیمی‌چون سعدی و حافظ و شاعران دوره‌های بعدی چون بیدل و عراقی و حتی بعد تر از آن چون رهی معیری و پروین اعتصامی‌ارتباط بگیرم. بنابراین سراغ معاصرترین!! شاعران می‌روم: قیصر امین پور، محمد علی بهمنی، فاضل نظری، محمد مهدی سیار، سید حمیدرضا برقعی، غلامرضا طریقی، مژگان عباسلو و دیگران!!!

فاضل نظری می‌گوید:

پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند/ آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند

شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی/ لبخندهای شادی و غم فرق دارند

برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را/ دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند

...

شاعرانه می‌گوید: «همینی که هست، چه بخوای چه نخوای»!!!

مجدد غزل می‌خوانم

وهمان‌طور که دردم به خودم مربوط است/ شیطنت‌های دلم هم به خودم مربوط است

گله کم کن که چرا از همه‌ی شهر تو را.../ آرزویم مسلّم به خودم مربوط است

گفته بودند که عشق است و غمش سوزان است/ برود غم به جهنم! به خودم مربوط است

... (مژگان عباسلو)

همان حرف قبلی، ولی صریح‌تر و شاید از نظر احساساتی، زنانه‌تر!!!

و غزل می‌خوانم:

من به غیر تو نخواهم چه بدانی، چه ندانی/ از درت روی نتابم چه بخوانی چه برانی

دل من میل تو دارد چه بجویی، چه نجویی/ دیده‌ام جای تو باشد چه بمانی چه نمانی

من که بیمار تو هستم چه بپرسی چه نپرسی/ جان به راه تو سپارم چه بدانی چه ندانی

... (مهدی سهیلی)

از شعر نو و سپید فرار می‌کنم حتی اگر دلنشین باشد:

ایستاده در باد

شاخه‌ی لاغر بیدی کوتاه

بر تنش جامه‌ای انباشته از پنبه و کاه

بر سر مزرعه افتاده بلند

سایه‌اش سرد و سیاه

نه نگاهش را چشم، نه کلاهش را پشم

سایه‌ی امن کلاهش اما

لانه‌ی پیر کلاغی است که با قال و مقال

قار و قرار از ته دل می‌خواند:

آن‌که می‌ترسد

می‌ترساند (قیصر امین پور)

و غزل می‌خوانم:

چندان که تو از من، من از این زندگی سیرم/ تنها امید زندگیم این است:...؛می‌میرم

دل‌گیر از انسان‌ها، سرازیر خیابان‌ها/ من شکل امروزینِ اندوهِ اساطیرم

هم از زمین رانده هم از پرواز جا مانده/ فوّاره‌ای هستم که تردید است تقدیرم

...(محمد مهدی سیار)

تا آن‌که بعد از ده پانزده غزلی که به صورت مداوم و مستمر خواندم، دیگر نمی‌فهمم چه می‌خوانم، و غزلیات و شاعران را به کناری وا می‌نهم. جمله‌ی آخر شاعرانه شد، اما عیبی ندارد، چون واقعا وا می‌نهم‌شان به کناری!!!!

این‌ها هر کدام‌شان کاری است که سرگرمم می‌کند، اما زودتر از آن‌چه که فکرش را بکنید حوصله‌ام را سر می‌برد!!! و مجدد قفل می‌کنم، هیچ کاری نمی‌توانم بکنم. نوشتن هم بس است، دیگر نمی‌دانم از که و چه بنویسم.

برچسب ها rtgs,
بازدید : 18
پنجشنبه 24 بهمن 1403 زمان : 4:06
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آیاسار

جمله‌ی «من از تک تک شما یاد می‌گیرم» نقل و نبات صحبت‌های آقا اسماعیلاست. به خصوص وقتی که کاری را اشتباه انجام می‌دهد و یکی از جمع، کار درست را به او یادآوری می‌کند؛ «من از تک تک شما یاد می‌گیرم». در وهله‌ی اول و بدون هیچ سابقه‌ی آشنایی، این جمله از مردی با سر و ریش سفید، آدمی‌را به تواضع و فروتنی گوینده رهنمون می‌سازد، اما تکرار مداوم آن طی آن چند روز و چند ماه، پیش و بیش از فروتنی، نشان سادگی، و بعد از مدتی طولانی دلیلِ بلاهت و جهالت است!!!


این سخن اینجا درست است که «هر کسی را بهر کاری ساختند»؛ هر چقدر که آقا اسماعیلاز جوشکاری و کاشی کاری و لوله کشی و تعمیر آبگرمکن و بخاری و کولر سر در می‌آورد، از کار با کامپیوتر و بررسی پایان نامه و نوشته، عاجز و ناتوان و سردرگم. مدام باید از این و آن سوال می‌کرد و می‌پرسید تا به نتیجه‌‌‌ای برسد و هر بار؛ «من از تک تک شما یاد می‌گیرم».
این جمله تنها جمله‌‌‌ای نیست که مدام ورد زبان آقا اسماعیلاست. حرف از ازیاد نسل و ازدواج مجدد در رتبه‌ی بعدی صحبت‌های او است؛ «سه تا بچه کمه، دوتا دختر و یک پسر خوبه‌ها، اما کمه. باید نسل آدم از طریق فرزندان مختلف ادامه پیدا کنه که چند نسل بعد، اگر نه یک طایفه، حداقل یک شاخه از طایفه به نام آدم باشه. من دیر ازدواج کردم، درست، اما خانمم هم چند سال من رو عقب انداخت. اوایل که ازدواج کردیم، دانشجو بود و به بهانه درس و دانشگاه، سه-چهار سالی مخالف بچه دار شدن بود، وگر نه من با چهل و پنج سال سن الآن باید شیش-هفت تا بچه داشته باشم. الان هم که درگیر درس و بحثه و ارشدش رو میخواد بگیره، مدام سرش تو لب تابه و هر چقدر بهش میگم بیا... قبول نمی‌کنه. خب منی که تمام راه‌ها به روم بسته اس، چاره‌‌‌ای ندارم جز زن دوم دیگه».
این حرف‌ها را با بی قیدی به زبان می‌آورد. آنقدر ارامش از سر و رویش می‌بارید که لبخند یک آن رو لب‌هایش خشک نشد. از یک چیزی مطمئن بود، و آن اینکه هیچگونه مخالفتی از سوی خانواده برای ازدواج مجدد وجود ندارد. بلکه همسرش برای اینکه از دست این خواسته‌‌‌ای که گاه و بی گاه بر زبانش جاری است، خلاص شود، به او گفته بود: «بگیر و خلاص مون کن دیگه».
تمایل و کشش او به ازدواج مجدد فقط به سخن گفتن ختم نمی‌شد، او را راه انداخته بود این طرف و آن طرف و پایش را به خواستگاری از خانم‌های مختلف، از دختران جوان و پیر گرفته تا خانم‌های بیوه و مطلقه، باز کرده بود. اما هیچکدام سرانجامی‌نداشتند.
اصرار بیش از اندازه‌ی او نشان از این داشت که یک جای کار می‌لنگید و روزی رمز و راز این اصرار بر ملا خواهد شد، که شد و این روزها آقا اسماعیلدر به در دنبال جمع کردن شاهد است تا دادگاه را مجاب کند که معسر است و همسرش که یک سال و نیم او و بچه‌هایش را ترک کرده، الان به دنبال به خاک سیاه نشاندن او است.

بازدید : 18
پنجشنبه 24 بهمن 1403 زمان : 4:06
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آیاسار

آقا اسماعیلبعد از عمری کار فنی و درست کردن آبگرمکن‌ها و بخاری‌ها و کولر آبی‌های خانه‌های مردم، به این نتیجه رسیده بود که شأن و جایگاه اجتماعی درخوری ندارد، به خصوص حالا که چند سالی می‌شد به لطف دانشگاه آزاد و شهریه و البته کمی‌تلاش، مدرک کارشناسی را به دست آورده بود. با درآمدی که از کار‌های فنی داشت، خانه و ماشین خریده بود و صبح به صبح بچه‌هایش بدون نان گرم، روزشان را شروع نمی‌کردند و صبحانه نمی‌خوردند. با تمام اینها اما شأن و جایگاه اجتماعیِ درخور را احساس نمی‌کرد و به دنبال کار اداری بود.


بعد از مدت‌ها جستجو بالاخره به لطف مدرکش، کاری مناسب با رشته اش؛ حقوق، در دانشکده‌ی حقوق فلان دانشگاه برای خود دست و پا کرد، کارمندِ قراردادی ساعتی، که در اولین بند قراردادش آمده بود: دانشگاه هر وقت که لازم ببیند می‌تواند قرارداد را فسخ کند و کارمند حق ندارد مسئولیت محوله را ترک کند و چنانچه ضرری ناشی از ترک وظیفه به دانشگاه وارد شود، کارمند مربوطه ضامن جبران ضرر است.
البته نباید فراموش کرد که این بند با این الفاظ در قرارداد نیامده است، اما مضمون آن قطعا همین است که برای شما روایت کردم.
آقا اسماعیل، قرارداد را خوانده و نخوانده امضا کرد و رسما کارمند شد، کارمندِ قراردادی ساعتی. و از این به بعد هر کسی که از او بپرسد: کارت چیه؟ با سری بالا و سینه‌‌‌ای سپر، شِق و رِق، با صلابت و اطمینان خاطر و بدون هیچ سرشکستگی و سرافکندگی، جواب می‌دهد: کارمند دانشگاهِ فلان.
خودش که می‌گوید: اصلا همین که بگویی کارمندِ دانشگاه، این عبارت دهن پُر کنه، پرستیژ -این کلمه را هم از وقتی کارمند دانشگاه شده، افتاده سرِ زبانش- پرستیژ خاصِ خودش رو داره و بقیه به چشم دیگه‌‌‌ای نگات می‌کنن. انگار به آدم این حس رو القا میکنه که تو الآن جایگاه خودتو بین بقیه پیدا کردی.
اتاقِ انتهاییِ زاویه‌ی سمتِ چپِ طبقه‌ی همکفِ دانشکده‌‌‌ای که همه اش دو طبقه و ده- دوازه اتاقی که روزی روزگاری کلاس درس بوده اند و حالا تبدیل به قسمت اداری شده اند، اتاقِ کار آقا اسماعیلو سه همکارش است. هر کدام از همکارها که همزمان با آقا اسماعیل استخدام شده اند، دلیل خاص خودشان را برای کارمند شدن داشته اند؛ همکار میز سمت راستیِ او با بدنی نحیف و سبزه و ته ریشی که همیشه یک اندازه است و انگار نه هیچ وقت رشد می‌کند و نه کوتاه می‌شود، با نگرانیِ همیشگی اش که مبادا کارم را از دست بدهم، پس هیچ چیز و هیچ کسی برایم اهمیت ندارد اگر کارم به خطر بیفتد، به دنبال کاری است که بعد از سی سال آزگار زندگی بدون بیمه، طعم بیمه شدن را تجربه کند و دفترچه‌ی بیمه‌ی خود، هر چند بیمه‌ی سلامت را با دستان خود لمس کند.
همکارِ میزِ رو به رویی -سمت راست- که به لطف جنباندن مداوم دهان و هفت-هشت سیب زمینی و تخم مرغ آب پزی که هر روز مصرف می‌کند، در حال اضافه وزن کردن است و کمی‌از همکارِ قبلی آقا اسماعیل، تو پُرتر است، بین برزخ سربازی و کار، گیر افتاده و بعد از گذشتن دو ماه از شروع کار، همچنان منتظرِ اعلام نتیجه‌ی پزشک معتمدِ نظام وظیفه است که آیا به دلیل ضعف بینایی چشم سمت راست، معاف از خدمت سربازی است یا نه؟ پیش از این و البته همچنان، ماشین خرید و فروش می‌کرد و به قول خودش نیازی به این چندرغاز حقوق ندارد، اما همسرش، مثلِ همکارش آقا اسماعیل، کارِ اداری را کاری خاص و ویژه می‌داند، هر چند حقوقش در برابر پولِ دلالی ماشین، به لعنت خدا نیرزد.
همکارِ سوم آقا اسماعیلکه پشت میز رو به رو، سمت چپ می‌نشیند، از بقیه چاق تر است و اتفاقا تلاش می‌کند که لاغر کند، هر چند همه تلاشش را به کار نمی‌گیرد و سرِ سفره بند معده اش کاملا شُل و وا رفته می‌شود و اگر معده‌‌‌ای که چاه ویلش می‌نامد، تا خرخره پر نشود، خدا را سپاس نمی‌گوید! این یکی، دلیلش کاملا متفاوت از دیگران است و از بیکاری و نشستن در خانه و صد البته حرف فامیل که مدام آشکارا و پهنان بیکاری اش را به رخش می‌کشند و توی سرش می‌زنند، خسته شده و بر خلاف میل باطنی اش که از کارِ روتین و یکنواخت متنفر است، از ایده آلش که هیچوقت نفهمید چیست و فقط می‌داند از کار اداریِ کسل کننده متنفر است، دست کشیده و به استخدام دانشگاه درآمده است.
علاوه بر این چهار نفر، نفر پنجمی‌وجود دارد که هر چند همزمان با این چهار نفر استخدام شده است، اما به قول مدیران مجموعه، به دلیل توان مدیریتی بالا، و از نظر همکارانش، به علتِ روابط دوستانه‌ی قوی با مدیران بالا، مسئولیت این چهار نفر را به عهده گرفته و بر آنها مدیریت و نظارت می‌کند. از قضا مدیریت را هم چیزی جز نظارت نمی‌داند و حال و حوصله‌ی انجام هیچ کاری جز همین نظارت بر دیگران که کارشان را درست و به موقع انجام دهند، ندارد.
آقا اسماعیلبا موی سر و ریشِ سفید، از تمام همکارانش مسن تر است و اگر عمو صدایش کنند، پر بیراه نگفته اند و بیراهه نپیموده اند، اما با شکسته نفسیِ تمام از یکی کار با ورد را یاد می‌گیرد و از دیگری نحوه‌ی کار با واتساپْ وب و نحوه‌ی کار با سامانه‌ی دانشگاه و از سومی‌زبانِ ترکی.

بازدید : 571
پنجشنبه 7 خرداد 1399 زمان : 17:24
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آیاسار

کسانی که با خوزستان آشنایی ندارند، از آن فقط گرمای زیادش با مردمی‌با چهره‌های سبزه و سیاه و یا حداقل آفتاب سوخته در ذهن تداعی می‌کنند و گاهی حتی باورشان نمی‌شود که یک خوزستانی، به خصوص آنهایی که جنوب استان زندگی می‌کنند، چهرهایی سفید داشته باشند! انگار که به این باور رسیده اند که برزیل تکه‌‌‌ای از آبادان و خوزستان بوده و بومیان سیاه پوستش در اصل آبادانی و خوزستانی اند!!!
خوزستان استانی در جنوب غربی ایران، با مردمی‌مهمان نواز و ذخایر فراوان نفت و گاز و نعمت‌های فراوانی از جمله خرما و شلتوک و گندم و مرکبات و البته فراوانیِ آب در زمانی نه چندان دور!!!
زمین‌های زراعی این استان کم نبودند قبل از اینکه تبدیل به شوره زار شوند البته اگر به زیر کشت می‌رفتند، که نرفتند، بلکه فدای سیاست‌های دولت‌های متفاوت شدند.
روزی به نام صنعت نیشکر و با شعار چرخیدن چرخ اقتصاد ولو به قیمت له شدن فقرا زیر این چرخ‌ها، زمین‌ها را به ضرب و زور از مردم گرفتند و زیر کشت نیشکر بردند بدون آنکه نیروی کار را از همین مردمی‌که زمین‌های شان را بردند، تامین کنند
و روزی دیگر به نام نفت به جان هور افتادند و آن را خشک کردند و مردم را چند سال گرفتار گرد و خاک کردند و گفتند: این خاک‌ها منشأ خارجی دارند؛ گویا ما خارجی بودیم، خودمان خبر نداشتیم!!!
و امروز هم به جان آب این استان افتاده اند که روزی پر آب ترین رود کشور در آن جاری بود و الآن در بعضی قسمت‌هایش با کمی‌دست و پا زدن می‌توان از این طرف رود به آن طرفش رفت.
نفت قصه‌ی پر غصه‌‌‌ای است در این استان؛ چه روزهایی که زمین‌های مردم را گرفتند و جوانان شان به جای کار گاهی ضربه‌های باتوم پلیس به تن شان نشست و حبس کشیدند و چه روزهایی که از آن جز خاک نصیبی نبردند.
بی انصافی است اگر از احداث یا ترمیم بعضی جاده‌ها و پل‌ها توسط وزارت نفت در این استان یادی نکنیم، اما اوج بی انصافی است اگر نگوییم که تمام این پل‌ها و جاده‌ها در مسیرهای احداث شدند که ماشین‌های شرکت‌های نفتی بیشترین تردد را در این مسیرها داشتند.
داستان آب از ماجرای نفت دردناک تر است؛ روزهایی که کارون پر آب بود، مردم شهرهای جنوبی یا باید دستگاه تصفیه‌ی آب در خانه نصب می‌کردند و یا باید آب شرب شان را می‌خریدند، چنان که تا الآن نیز چنین است و با گرانی بنزین قیمت بشکه‌ی آب دو برابر شده است. حال که کارون نا ندارد که زار بزند و اشک بریزد، با وجودی که امسال بارش‌های خوبی داشتیم، چه عجب که مردم بخش غیزانیه همان آب غیر شرب را نداشته باشند!
بی آبی بخش غیزانیه استان خوزستان که ماه‌ها با اعتراض آرام مردم نجیبش همراه بود و دو سه روز پیش به بستن جاده‌ی ترانزیتی منجر شد، آب و فاضلاب اهواز و البته شهرستان کارون که با کمترین باران زیر آب می‌رود، اعتراضات آبان ماه ماهشهر و تیراندازی‌های این شهر و نحوه‌ی مقابله با آن، بیکاری جوانان و دست و پا زدن خانواده‌های شان با مشکلات اقتصادی و فقر، تغییر مذهب بعضی مردم این استان و حتی جذب شدن شان به گروه‌های جدایی طلب و گاه تروریست‌های وهابی، همه و همه نتیجه‌ی بی توجهی مسئولان به نیازها و مشکلات این استان است که مردمش بر این باورند قسمت اعظمی‌از بودجه‌ی کشور با نفتی بسته می‌شود که زیر پای شان جریان دارد و از آن هیچ بهره‌‌‌ای ندارند جز درد و حسرت بی نصیب بودن شان از حقی که باید عایدشان شود؛ از آب شربی که باید مانند باقی استان‌ها بدون پرداخت پول اضافه تری نسبت به آب شهری، استفاده کنند، از یکی دو درصد در آمد نفتی که باید خرج رونق این استان شود، از شبکه‌ی فاضلابی که جوابگوی باران‌های کم استان باشد، و از اولویت استخدام بومیان در شرکت‌های نفتی و غیر آن.

بازدید : 595
دوشنبه 4 خرداد 1399 زمان : 11:24
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آیاسار

اول:
عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ:
قَالَ النَّبِیُّ صلّی اللّه علیه و آله: إِذَا کَانَ أَوَّلُ یَوْمٍ مِنْ شَوَّالٍ- نَادَى مُنَادٍ أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ اغْدُوا إِلَى جَوَائِزِکُمْ ثُمَّ قَالَ: یَا جَابِرُ- جَوَائِزُ اللَّهِ لَیْسَتْ بِجَوَائِزِ هَؤُلَاءِ الْمُلُوک.ِ ثُمَّ قَالَ: هُوَ یَوْمُ الْجَوَائِزِ.

وسائل الشیعة، الحرّ العاملی، کتاب الصلاة، أبواب صلاة العید، باب 37، ح1

جابر از امام باقر علیه السلام نقل کرده است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمودند: هنگامی‌که روز اول شوال رسید، منادی ندا دهد که‌‌‌ای مؤمنان! بشتابید به سوی جایزه‌های تان. سپس (امام باقر علیه السلام) فرمودند:‌‌‌ای جابر! جوائز خداوند مانند جایزه‌های پادشاهان نیست. سپس فرمودند: (این روز) روز جایزه‌ها است.

آیاسار


دوم:
عَنِ الرِّضَا علیه السلام قَالَ:
إِنَّمَا جُعِلَ یَوْمُ الْفِطْرِ الْعِیدَ لِیَکُونَ لِلْمُسْلِمِینَ مُجْتَمَعاً یَجْتَمِعُونَ فِیهِ وَ یَبْرُزُونَ لِلَّهِ -عَزَّ وَ جَلَّ- فَیُمَجِّدُونَهُ عَلَى مَا مَنَّ عَلَیْهِمْ فَیَکُونُ یَوْمَ عِیدٍ وَ یَوْمَ اجْتِمَاعٍ وَ یَوْمَ فِطْرٍ وَ یَوْمَ زَکَاةٍ وَ یَوْمَ رَغْبَةٍ وَ یَوْمَ تَضَرُّعٍ وَ لِأَنَّهُ أَوَّلُ یَوْمٍ مِنَ السَّنَةِ یَحِلُّ فِیهِ الْأَکْلُ وَ الشُّرْبُ لِأَنَّ أَوَّلَ شُهُورِ السَّنَةِ عِنْدَ أَهْلِ الْحَقِّ شَهْرُ رَمَضَانَ- فَأَحَبَّ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ یَکُونَ لَهُمْ فِی ذَلِکَ مَجْمَعٌ یَحْمَدُونَهُ فِیهِ وَ یُقَدِّسُونَهُ.

وسائل الشیعة، الحرّ العاملی، کتاب الصلاة، أبواب صلاة العید، باب 37، ح4

از امام رضا علیه السلام نقل شده است که فرمودند:
خداوند روز فطر را عید قرار داده است تا برای مسلمانان زمان اجتماعی باشد که در آن جمع شوند و برای خدا خود را نشان دهند و او را برای آنچه که بر آنها منّت نهاد بزرگ شمارند تا آن روز روز عید و جمع شدن و (بازگشت به) فطرت و (پرداخت) زکات و رغبت و تضرّع باشد
و(عید شمرده شده است) به این دلیل که اولین روز از سال است که خوردن و آشامیدن در آن حلال می‌شود

آیاسار


سوم:
عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ، عَنْ آبَائِهِ علیهم السلام قَالَ: خَطَبَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام یَوْمَ الْفِطْرِ، فَقَالَ:
أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ یَوْمَکُمْ هَذَا یَوْمٌ یُثَابُ فِیهِ الْمُحْسِنُونَ وَ یَخْسَرُ فِیهِ الْمُسِیئُونَ وَ هُوَ أَشْبَهُ یَوْمٍ بِقِیَامَتِکُمْ فَاذْکُرُوا بِخُرُوجِکُمْ عَنْ مَنَازِلِکُمْ إِلَى مُصَلَّاکُمْ خُرُوجَکُمْ مِنَ الْأَجْدَاثِ إِلَى رَبِّکُمْ وَ اذْکُرُوا بِوُقُوفِکُمْ فِی مُصَلَّاکُمْ وُقُوفَکُمْ بَیْنَ یَدَیْ رَبِّکُمْ وَ اذْکُرُوا بِرُجُوعِکُمْ إِلَى مَنَازِلِکُمْ رُجُوعَکُمْ إِلَى مَنَازِلِکُمْ فِی الْجَنَّةِ وَ النَّارِ.

وسائل الشیعة، الحرّ العاملی، کتاب الصلاة، أبواب صلاة العید، باب 38، ح1

امام صادق علیه السلام از پدران خود نقل کرده اند که امیر المومنین علیه السلام در روز عید فطر خطبه خواندند و فرمودند:
ای مردم! امروز شما همانا روزی است که در آن به نیکوکاران پاداش داده می‌شود و بدکاران زیان می‌کنند، و این روز شبیه ترین روزها به روز قیامت تان است، پس به هنگام خروج از خانه‌های تان (و رفتن به) محل‌های نمازتان خروج تان از قبرها و (رفتن تان) به سوی پروردگار را یاد کنید، و هنگام ایستادن برای برپا داشتن نماز ایستادن تان در برابر پروردگارتان را متذکر شوید، و هنگام بازگشت تان به خانه‌های تان بازگشت تان به جایگاه‌های تان در بهشت یا جهنم را به خاطر آورید.

آیاسار


أهنّی وأبارک لکم عید الفطر المبارک وأسأل اللّه أن یتقبل منکم ومنّا الصلاة والصیام وصالح الأعمال، ویعیده علیکم وعلینا بسرور وفرح وصحّة وأمان وعافیة.

عید فطر را خدمت شما تبریک عرض می‌کنم و از خداوند متعال خواستارم که نماز و روزه‌های شما و ما را به احسن وجه قبول فرماید .

بازدید : 579
دوشنبه 28 ارديبهشت 1399 زمان : 22:22
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آیاسار

و قال فی خطبة له علیه السلام:

*إِنَّمَا مَثَلِی بَیْنَکمْ کمَثَلِ السِّرَاجِ فِی الظُّلْمَةِ یَسْتَضِی‏ءُ بِهِ مَنْ وَلَجَهَا.*

نهج البلاغه، ترجمه دشتی، خطبه 187

حضرت در ضمن خطبه‌‌‌ای فرمودند:

*همانا من در میان شما چونان چراغ درخشنده در تاریکى هستم، که هر کس به آن روى مى آورد از نورش بهرمند مى گردد.*

آیاسار

روى عطاء، عن عبد الله بن شداد بن الهاد قال: وددت أن أترک فأحدّث بفضائل علیّ بن أبی طالب ع یوماً إلى اللیل و أنّ عنقی هذه ضربت بالسیف . قال: فالأحادیث الواردة فی فضله لو لم تکن فی الشهرة و الاستفاضة و کثرة النقل إلى غایة بعیدة لانقطع نقلها؛ للخوف و التقیة من بنی مروان مع طول المدّة و شدّة العداوة .
و لولا أنّ للّه -تعالى- فی هذا الرجل سرّاً یعلمه من یعلمه لم یرو فی فضله حدیث، و لا عرفت له منقبة.

شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، ج4، ص 73، الناشر: مکتبة آیة اللّه المرعشیّ النجفیّ

عبد اللّه بن شداد‌هاد گوید: دوست می‌داشتم که رها می‌شدم و فضائل علی (علیه السلام) را از روز تا شب روایت می‌کردم تا اینکه گردنم با شمشیر زده می‌شد.
و گفت: روایاتی که در فضیلت او وارد شده است اگر از نظر شهرت و استفاضه و زیاد نقل شدن به نهایت زیاد نبود، نقل کردن شان به دلیل ترس و تقیه از بنی مروان با وجود حکمرانی طولانی شان و دشمنی شدیدشان، قطع می‌شد.
و اگر خداوند متعال در این مرد رازی قرار نمی‌داد که آن کسانی که می‌دانند(آن راز چیست) می‌شناسند، در فضیلت او حدیثی نقل نمی‌شد و منقبتی برای او شناخته نمی‌شد.


أعزّیکم بذکری استشهاد الإمام أمیر المؤمنین علیّ علیه السلام وألتمسکم الدعاء.

سالروز شهادت امام علی علیه السلام را خدمت شما تسلیت عرض می‌کنم. التماس دعا

برچسب ها
بازدید : 478
جمعه 25 ارديبهشت 1399 زمان : 11:23
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آیاسار

وَأَن لَّیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ
ﻭ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺟﺰ ﺁﻧﭽﻪ ﺗﻠﺎﺵ ﻛﺮﺩﻩ [ ﻫﻴﭻ ﻧﺼﻴﺐ ﻭ ﺑﻬﺮﻩ ﺍﻱ ]ﻧﻴﺴﺖ.

(النجم/ 39)

چند ماجرا:

یک:
بعد از دو روز وارد قسمت مدیریت وبلاگم می‌شوم و طبق معمول نه نظر جدیدی، نه دنبال کننده‌ی تازه ای، مثل همیشه پاکِ پاک، البته به جز وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کنم که مدام مطالب جدید، جایگزین مطالب قبلی می‌شوند.
روی یکی از مطالب کلیک می‌کنم؛ وبلاگی با زمینه‌ی سیاه و عکس پروفایل چهره‌‌‌ای که دود سرتاسر فضای دور و برش را پر کرده است.
عنوان مطلب: تاریکی این روزهای من
متن مطلب: تلاطم دریای زندگی من از امواج کوچکی شروع شده بود اما این روزها به سونامی‌تبدیل شده است و تمام من و هر آنچه دارم را با خود می‌برد.
من باکی ندارم از بردن، از رفتن، که در این دنیای مرده‌ها من همچون دیگران بی روح زاده شدم.
پ ن 1: فاز سنگین، اهلش نیستی نخون، معذرت خواهی ام نمی‌کنم.
پ ن 2: تو این دنیای مسخره با آدمای مسخره تر و بدبیاری و شانس نداشتن فقط ترسه که نگهم داشته از رفتن.
پ ن 3: لعنت به ترس، لعنت به دنیا، لعنت به شانس نداشته.

از فاز سنگین وبلاگ دست می‌کشم و از تاریکی آن فرار می‌کنم و عطای دیدن دیگر مطالب را به لقایش می‌بخشم.


دو:
الف -الو، سلام.
ب- سلام
الف- خوبی؟ چه خبرا؟ چه میکنی؟
ب- سلامتی، ممنون، خبری نیست، تو چه خبرا؟ چه میکنی؟
الف- مام هستیم، خبری نیست.
ب- کار و بار؟
الف- زیاد خوب نیست. میدونی که من چند وقت بیشتر اینجا نیستم، پولمو که جمع کنم میزنم تو کاری که دوست دارم.
ب- تو میتونی، فقط تلاشتو بکن،‌‌ان‌شاءالله که میشه.
الف- نه میدونی: کتاب سرنوشت برای هر کسی چیزی نوشت، به ما که رسید قلم از دستش افتاد و گفت: تو برو بشو اسیر سرنوشت.
ب- از این فازای الکی بر ندار برا ما، تلاشتو بکن‌‌ان‌شاءالله که موفق میشی.
الف- نــــــه خب، من تلاشمو میکنم، ولی میدونی، واقعیت همینه که گفتم، شونه‌ی من مثل سنگِ زیر آفتاب سخت و سفت و داغ و بی دونه است، هیچ پرنده‌ی شانسی نمیشینه روش.


سه:
ساعت شش بعد از ظهر از خواب بیدار شده بود. از مادرم پرسیدم: ساعت چند خوابید؟
- ساعت هفت صبح امد خونه، همون موقع خوابید.
با موهای ژولیده و قیافه‌ی ناراحت و گرفته از مادرم پرسید: ناهار چی داریم؟
- بادمجون و گوجه سرخ کرده با سبزی خوردنی.
- اینم شد غذا؟ مرغی، قیمه ای، قرمه سبزی. این چه کوفتیه میذاری جلوم؟! حالم بهم خورد اه.
با این جمله سینی را با پایش هل داد و از خود دور کرد و بلند شد که لباس بپوشد بیرون برود.
نگاهی به مادرم می‌اندازم و او برای اینکه جر و بحثی پیش نیاید و سر و صدایی راه نیفتد نگاهم را با نگاهی غمبار جواب می‌دهد.
شلوار جینِ آبی رنگ و کمی‌تنگ خود را پوشیده بود و سعی می‌کرد سر پر مویش را از یقه‌ی تی شرتش بیرون بیاورد. در این حال به غر زدنش ادامه داد و گفت: من شانس ندارم که، اگه شانس داشتم مثل تخم مرغ شانسی که دست یک بچه‌ی ندار افتاده باشه و فکر می‌کرد حداقل اندازه‌ی پولش چیزی به دست میاره و آخر سر یه لواشک و یه شکلات نصیبش شده، تو یه خونواده‌ی ندارِ سبزی خور با یه لونه اندازه‌ی قوطی کبریت به دنیا نمیومدم.
خدایا! این همه پولدارِ خوشکل تو این شهر هست که هم پول دارن، هم خوشکلن، چی می‌شد منم میدادی به همچین خونواده‌‌‌ای که هم پول داشته باشم، هم این دماغ درازی که اگه خرطوم فیل نباشه قطعا دماغ مورچه خواره نداشتم؟
گندش بزنن این شانسو.
این جمله آخری را گفت و دستی به موهایش کشید و در خانه را محکم کوبید و رفت.


چهار:
بعد از چند سال دیدمش؟ اگر اشتباه نکنم بعد از دو سال. شاید زمان زیادی باشد برای ندیدن عمویم اما قطعا زمان خیلی کمی‌است برای این همه تغییر؛ از آن صورت گوشتی و بدن گنده با شکمی‌که کمی‌برآمده بود، دو گونه‌ی استخوانی و چشم‌های تو رفته‌ی دور کبود باقی مانده بود و هیکل چهار شانه‌ی آب رفته‌‌‌ای که استخوان‌های شانه مثل شاخه‌های درختی به دو طرف کشیده شده بودند و پیراهنی که به تن زار می‌زد و شلواری که مدام آن را بالا می‌کشید.
- چی شده یادی از عموت کردی؟ راه گم کردی یا امروز آفتاب از مغرب طلوع کرده؟
- عموجان! اگه ناراحتی بلند شم برم.
- هه! بعد دو سال یادی از عموت کردی، حالا میخوای ناراحت نباشم و میخوای بری؟ نه کجا میری عمو! تازه اومدی.
حرفی نمی‌زنم چون احساس می‌کنم حق دارد، هر چند او هم در این دو سال خبری از من نگرفته است، امّا این کوچک تر است که باید به دیدار بزرگتر برود.
- آهای زن! چایی چی شد پس؟!
- زحمت نکش عمو، اومدم خودتونو ببینم
- نترس عمو! چایی مون بی نمکه، نمک گیرت نمیکنه
- زبونت هنوزم تیز و زهر داره
- آره عمو! این زهرماری همه چیزمو ازم گرفت جز زبون زهر دارم که تیزتر و تندترش کرده.
آهای زن! کجا موندی پســـ.
زن عمویم با چادری کهنه تر از لباس شوهرش، سینی زنگ زده‌‌‌ای به دست با سه استکان چایی پر رنگ و قندون سفید رنگ بدون در نشست، کمی‌احوال پرسی کرد و ساکت شد.
- آره عمو! این زهرماری از بد بیاریه. من نه از خونواده شانس آوردم، نه از رفیق.
زن عمو با شنیدن این جمله لب‌هایش را گاز گرفت اما حرفی نزد.
- عمو! شانس تو زندگی خیلی مهمه. ببین من که میگم از رفیق شانس نیاوردم برا اینه که رفیق منو انداخت تو این راه، دو-سه باری هم که رفتم کمپ باز رفیق منو کشوند تو این راه. تو زندگیت حواست باشه از رفیق شانس بیاری.

بازدید : 986
جمعه 25 ارديبهشت 1399 زمان : 11:23
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آیاسار

آیاسار

ورُوی أنّ أمیرَ المؤمنین علیه السلام سَهِر تلک اللیلة ، فاکثر الخروج والنظر فی السماء وهو یقول : « واللّه ما کَذَبْتُ ولا کُذِبْتُ ، وإنّها اللیلة التی وُعِدتُ بها » ثمّ یعاود مضجعه ، فلمّا طلع الفجر شدّ ازاره وخرج وهو یقول:

أُشدُدْ حَیازِیمَک للموت /// فإن الموتَ لاقیک

ولاتجْزَع من الموت /// إذا حلّ بوادیک

الإرشاد، الشیخ المفید، ج1، ص17، الناشر: مؤتمر الشیخ المفید، الطبعة الأولی، 1413 ق، قم

روایت شده است که امیر المؤمنین علیه السلام آن شب (شب ضربت خوردن) را تا صبح بیدار بود، و زیاد بیرون( به حیات) می‌رفت و آسمان را نگاه می‌کرد و در این حال می‌گفت: به خدا قسم نه دروغ گفتم و نه به من دروغ گفته شده است، این همان شبی است که به من وعده داده شده بود.
پس از آن به رختخواب بر می‌گشت، و هنگامی‌که فجر طلوع کرد لباسش را پوشید و بیرون رفت در حالی که می‌گفت:
برای مرگ آماده باش /// که مرگ قطعا با تو رو در رو می‌شود
و از مرگ شکایت نکن /// هنگامی‌که به کوی تو آمد

تعداد صفحات : 0

آمار سایت
  • کل مطالب : 10
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 7
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 14
  • بازدید کننده امروز : 15
  • باردید دیروز : 12
  • بازدید کننده دیروز : 12
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 242
  • بازدید ماه : 68
  • بازدید سال : 1740
  • بازدید کلی : 45717
  • کدهای اختصاصی